تبليغاتX
من اگر اشک به دادم نرسد میمیرم...

من اگر اشک به دادم نرسد میمیرم...

دوستش می دارم

 چرا که می شناسمش

   به دوستی و یگانگی..

تنهایی غم انگیزش را درمیابم!

اندوهش....

غروبی دلگیر است در غربت و تنهایی

همچنان که شادیش طلوع همه آفتاب هاست...

+نوشته شده توسط دل ... |

 

فکر تنهایی نباش!

تنهایی خودش تنهاست ...

تنها به فکر کسی باش

که بی تو تنهاست...!

+نوشته شده توسط دل ... |

ساده شکستن قانون طوفانه!

تو نسیم باشو نوازش کن...

 

...!

+نوشته شده توسط دل ... |

 

زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید است

آن را بدون غروبش تقدیم تو میکنم...


وقتی تنها شدی بدون که خدا همرو بیرون کرده تا فقط خودت 

باشی و خودش...


یافتن میلیون ها دوست معحزه نیست!

معحزه اینه که یه دوست پیدا کنی که بین میلیون ها نفر تک باشه...


من تورا به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای...

شاید دوست داشتن همین باشد:

بی بهانه به خاطر آوردن...

+نوشته شده توسط دل ... |

ماه من، غصه چرا؟!
آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد!
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من، غصه چرا؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز،
آرزویم، همه خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است...
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند،
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!
 

+نوشته شده توسط دل ... |

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که

کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که

عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو

بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم ...!


--------------------------------------------------------------------------------


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو

شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من

هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم 

متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق  

به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،  

خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم ...!


--------------------------------------------------------------------------------


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ،

اون نميخواد با من بياد" .

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه

زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ،

درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن  

به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ،

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون  

کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون

مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم

، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم...!


--------------------------------------------------------------------------------
 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم  

حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي

کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو

بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي  

نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ! قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت

من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در

آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو

بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي"

باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم ...!


-------------------------------------------------------------------------------


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا

داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي

شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به

من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما

قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . .اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم ....!


-------------------------------------------------------------------------------


سالهاي خيلي زيادي گذشت ! به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من

رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران  

تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،

دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون

نوشته بود :

"تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما

اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من  

ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من

يه داداشي باشه. من عاشقش هستم٬ اما .... من خجالتي ام ...!

نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...

 

     

+نوشته شده توسط دل ... |